تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان ابر آلودگی خلق تنگ من

20

 
 

همیشه فکر میکردم  

پرنده بودن بهتر از انسان بودن است

کجا پرنده ای دیده ای که دغدغه داشته باشد

دغدغه ی دان...لانه...جفت... باران

شاید تنها گاهی دغدغه ی غذای جوجگانش

گاهی دلم برای عروسکم میسوزد

عروسک دلتنگی من چه مالک غمگینی دارد

 بیچاره با آن لباس کوتاه صورتی اش

میخندد به حال این روزگار

 آرزو داشتم هوا باشم

تا دمیده شوم بر ریه کودکی که  دم مرگ اورا به کام می کشد

و یا شاید اینکه

تکه نانی باشم

برای پیرزنی که دستان چروک خورده اش لای آشغالهای این خیابان میمیرد

خواستم نوری باشم

تا طیف رنگها را به آن پسرک نابینا بنمایم

خواستم یک هجا باشم... یک حرف...یک آوا

تا در گوش دلتنگی های خود سرود زندگی را زمزمه کنم

اما نشد

نشد هیچ کدام باشم

حتی نشد انسان بمانم-یا همین دخترک چموش و گریز پای

گم شدم در هویتی که در آن تاریکی به اندازه ی نابینایی مطلق پرسه میزد

من کیستم؟؟

همان کودکی که سراسر غرق تنهایی شد./

...........................................................................................................................................

پ.ن:فقط میخوام بنویسم.



شنبه ششم مهر 1387 |